زمستان سختی بوده و برف سنگینی باریده بودمخصوصا" شب ها سوز و سرما بیداد می کرد در یکی ازشب ها پادشاه که در قصر گرم و نرم خود زندگی راحتی داشت تصمیم می گیرد چرخی در اطراف قصر بزند تا وضعیت را مشاهده کند و تا اندازه ای حال و هوایش عوض شود وقتی به یکی از نگهبانها ی قصر خود می رسد مشاهده می کند که در حال نگهبانی از شدت سرما می لرزد و علت لرزش را از او می پرسد و نگهبان پاسخ می دهد که قربان لباس مناسب ندارد و از شدت سرمای جان سوز می لرزد پادشاه دلش می سوزد به او قول می دهد در مراجعت به قصر فورا" برای اولباس گرم بفرستد اما وقتی به قصر برمی گردد قولی که به نگهبان داده بود را فراموش می کند و فردای ان روز جسد یخ زده نگهبان را در در محل پست خود پیدا می کنند اما ان نگهبان قبل از مرگ در دیوار نوشته بود چندین سال بود با ان وضعیت نگهبانی داده بود و سرما نتوانسته بود او را از پای در اورد اما وعده شاه او را از پای در اورده  چرا که او به امید لباس شاه دیگر ان روجیه و مقاومت خود را از دست داده بود و در مقابل سرما تسلیم شده حال ان داستانک ما را یاد  افرادی می اندازد که هنگام انتخابات سوپر من می شوند و وعده و وعید زیادی به مردم می دهند که حتی برخی برای از بین بردن مشکلات مردم  هم زمان کم تعیین شده  اعلام می کنند اما وقتی انتخاب می شوند و بر اسب مراد سوار می شوند مردم و وعده های داده شده به فراموشی سپرده می شوند غافل از اینکه این گونه رفتار ها و عمل نکردن به وعده ها مقاومت ملی را کاهش می دهد و جامعه را در مقابل حوادث اسیب پذیر می کند چرا که اینان درد جامعه را به درستی در گوشت و پوست خود احساس نکرده با وعده های پوچ مردم را فریب می دهند