بوسجین :هنگامی که یک عالم در برابر یک کودک سر تعظیم فرد آورد

*هنگامی که یک عالم در برابر یک کودک سر تعظیم فرد آورد

عبد‌الله بن اسعد الیافعی در کتاب «روض الریاحین» از بهلول نقل کرده که روزی از کوچه‌های مدینه می‌گذشتم، چشمم به بچه‌هایی افتاد که با گردو و بادام بازی می‌کردند، نظرم به کودکی که با گریه به دیگر بچه‌ها می‌نگریست جلب شد! با خودم گفتم: این بچه چیزی ندارد تا با آن بازی کند و با حسرت به آنچه در دست بچه‌ها است نگاه می‌کند، به او گفتم: پسرم چرا گریه می‌کنی؟ برایت اسباب بازی بخرم؟ نگاهی به من کرد و گفت: ای‌ ناآگاه، ما برای بازی خلق نشده‌ایم!

گفتم: پس برای چه خلق شده‌ایم؟ گفت: برای علم‌اندوزی و عبادت! سؤال کردم: آفرین بر تو، این حرف را از کجا می‌گویی؟ پاسخ داد: از کلام خدا که فرمود: «آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریده‏‌ایم و اینکه شما به سوى ما بازگردانیده نمى‏‌شوید؟» گفتم: پسرم از نظر من تو یک حکیم هستی؛ پس من را موعظه‌ای کوتاه بنما. پس شروع به سرودن این ابیات کرد:

دنیا را می‌بینم که با جدیت تمام آماده رفتن است؛

نه دنیا برای زنده‌ای می‌ماند و نه زنده‌ای بر روی زمین باقی خواهد ماند؛

گویی دنیا و پیشامدهای روزگار مثل دو اسب مسابقه‌اند که به سوی انسان می‌تازند؛

پس ای فریب خورده دنیا! اندکی تأمل کن و از دنیا برای خودت توشه‌ای برگیر»

سپس چشم‌هایش را به سوی آسمان دوخت، دست‌هایش را بالا آورده و در حالی‌که قطرات اشک از گونه‌هایش سرازیر بود، فرمود: «ای کسی که به پیشگاه او تضرع می‌کنند! ای کسی که بر او تکیه می‌‌کند! ای کسی که هر آرزومندی به او امید بندد، نا‌امید نمی‌شود...، مناجاتش که به پایان رسید، از هوش رفت! سرش را به دامن گرفتم و خاک را از صورتش پاک کردم.

حالش که بهتر شد، گفتم: پسرم، این چه حالی بود که به تو دست داد! تو هنوز بچه‌ای و گناهی نکرده‌ای! گفت: مرا به حال خودم بگذار! مادرم را دیدم که می‌خواست آتش را با هیزم‌های بزرگ روشن کند، ولی آتش روشن نشد، مگر با هیزم‌های کوچک و من می‌ترسم از هیزم‌های کوچک جهنم باشم، گفتم: ای پسرم! تو حکیم هستی، پس مرا موعظه‌ای دیگر کن و این اشعار را سرود:

«غافل شدم در حالی‌ که فرشته مرگ به دنبال من است و اگر امروز از مرگ فرار کنم، عاقبت چاره‌ای از سفر مرگ نیست؛

جسمم را با لباس‌های نرم زینت دادم، ولی عاقبت روزی پوسیدگی لباس جسم من خواهد شد؛

گویا می‌‌بینم که بدنم را در قبر گذاشته‌اند و بالای آن را با خاک پوشانده و در زیرش لحد قرار داده‌اند؛

گویا می‌بینم زیبایی‌هایم از بین رفته و اثری از آن باقی نمانده است و دیگر جز استخوان چیزی ـ نه گوشت و نه پوست ـ از من باقی نمانده است؛

می‌بینم که عمرم رو به پایان است، به آرزوهایم نرسیده‌ام و هنوز زاد و توشه‌ای برای سفرم آماده نکرده‌ام؛

خدای بزرگ را به صورت علنی معصیت کردم و گناهان زیادی از من سر زده که جوابی برای آن‌ها ندارم؛

بین خود و مردم پرده‌ای از حیا کشیدم، ولی از اینکه روزی نزد خدا رسوا می‌شوم، ترسی به دل راه ندادم؛

البته ترسیدم، ولی به حلمش اطمینان کردم و به اینکه کسی غیر از او اهل بخشش نیست، پس تمام حمدها برای اوست؛

اگر چیزی غیر از مرگ و پوسیدن در قبر نبود و اگر وعده و وعیدی هم از طرف خدا در کار نبود؛

فکر مرگ و پوسیده شدن کافی است که انسان را از کارهای بیهوده جدا کند، لکن اندیشه ما رشد نکرده است؛

امید است که خدای بخشنده از لغزش‌هایم درگذرد، چرا که وقتی بنده گناه می‌کند، مولا او را می‌بخشد؛

من بنده بدی هستم که در پیمان خود با مولایش خیانت کرده و به عهد و پیمانش هیچ اعتباری نیست؛

خدای من چگونه طاقت بیاورم وقتی که بدن من را به آتش بسوزانی، آن آتشی که سنگ سخت هم طاقتش را ندارد؛

من به هنگام مرگ و در قبر تنها هستم، قیامت هم تنها برانگیخته خواهم شد، پس ای یکتا بر من تنها رحم کن»

بهلول می‌گوید: هنگامی که سخن کودک به پایان رسید، بیهوش شدم و کودک نیز از آنجا رفت. حالم که بهتر شد، نگاهی به بچه‌ها انداختم ولی آن کودک را ندیدم! به آنان گفتم: آن پسر که بود؟ گفتند: او را نشناختی؟ او از فرزندان حسین‌بن علی بن‌ابیطالب(ع) بود. گفتم: حال و روزش مرا شگفت زده کرد و چنین فرزندی تنها از چنان خانواده‌ای ممکن است.

*ماجرای بخشش کریمانه امام حسن عسکری(ع)

محمد بن ابراهیم معروف به ابن کردی نقل می‌کند که محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر(ع) برایم گفت: روزگار ما به سختی می‌گذشت؛ برای همین پدرم گفت: بیا با هم به پیش این مرد ـ ابو‌محمد ـ برویم که او را به عنوان بخشنده می‌شناسند. به پدرم گفتم: آیا او را می‌شناسی؟ گفت: نه او را می‌شناسم و نه هرگز او را دیده‌ام. در راه پدرم به من گفت: چقدر خوب می‌شد که او 500 درهم به ما بدهد!‌ 200 درهم برای پوشاک، 200 درهم برای پرداخت بدهی و 100 درهم برای خرجی. من هم با خودم گفتم: کاش به من هم 300 درهم بدهد که با 100 درهم آن الاغی بخرم، ‌100 درهم هم برای خرجی و با 100 درهم دیگر هم لباسی بخرم و به منطقه جَبَل بروم!

به در خانه‌ که رسیدیم، خدمتکارش به استقبال ما آمد و ندا داد که: علی بن ابراهیم و پسرش محمد بن علی وارد می‌شوند. هنگامی که داخل شدیم و سلام کردیم، حضرت به پدرم فرمود: ای علی! چرا تا الآن نزد ما نمی‌آمدی؟، پدرم گفت: مولای من شرم داشتم با این حال شما را ملاقات کنم.

هنگامی که از نزد او بازگشتیم، خدمتکارش پیش آمد و کیسه‌ای به پدرم داد و گفت: این 500 درهم را بگیر؛ دویست‌تایش برای لباس، دویست‌تایش برای پرداخت بدهی و 100 درهمش هم برای خرجی! به من هم کیسه‌ای داد و گفت: تو هم این هم 300 درهم را بگیر؛ 100 درهمش را برای خرید الاغ و 100 درهمش هم برای خرجی. ضمناً به سمت جَبَل نرو، بلکه به سوراء‌ برو! پس من به سوی سوراء رفتم و در آنجا با زنی ازدواج نمودم و همان روز هزار دینار نصیبم شد.

هاشمی رفسنجانی: من عضو شرکت پسته نیستم/ محسن هاشمی: خانواده هاشمی عضو شرکت پسته هستند

 
 
درحالی‌که هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود تصریح می‌کند که عضو شرکت تولید و صادرات پسته رفسنجان نیست و فقط برای رفع مشکلات پسته کاران به آن کمک می‌کرده است، پسر او محسن هاشمی در ضمیمه خاطرات تصریح می‌کند که خانواده هاشمی عضو این شرکت بوده‌اند و میزان پسته تحویلی آن‌ها در هرسال نیز مشخص است.
گروه سیاسی مشرق - یکی از شایعاتی که همواره علیه هاشمی رفسنجانی و خانواده او مطرح بوده است این است که هاشمی در شرکت تعاونی پسته رفسنجان نفوذ دارد؛ اما گزارش‌های صریح محسن هاشمی که به‌عنوان ضمیمه خاطرات سال 1367 هاشمی منتشرشده است نشان می‌دهد که این شرکت تحت نفوذ و مدیریت پسرعموهای هاشمی است ولی خانواده هاشمی نیز عضو این شرکت هستند و با تحویل پسته از این شرکت پول دریافت می‌کنند.

در خاطرات سال 1367 هاشمی ذکرشده است:

جمعه 9 دی 1367:

... شب آشیخ حسین هاشمیان و جمعی از بستگان آمدند. بیشتر مذاکره درباره مشکلات شرکت تعاونی تولیدکنندگان و صادرکنندگان پسته رفسنجان بود. محسن و رضا هاشمیان، عموزاده‌ها از کویت برگشته و یک ماشین‌حساب سخنگو به‌عنوان هدیه آورده‌اند و خواستند در تحسین روابط بکوشیم. مدعی‌اند شرکت تعاونی پسته ضرر می‌دهد؛ تسهیلات بیشتر می‌خواهند. بااینکه من عضو شرکت نیستم معمولاً خیال و شایعه می‌شود که بانفوذ من استفاده زیادی به شرکت می‌رسد. چون متعلق به ده‌ها هزار کشاورز است، برای رفع مشکلات آن‌ها کمک می‌کنم...[1]

 

این در حالی است که محسن هاشمی در ضمایم این کتاب در صفحات 754 تا 758 تحت عنوان «شایعه تولید و تجارت پسته توهم یا واقعیت» توضیحاتی در مورد این شرکت آورده است که در آن تصریح می‌کند که این شرکت کاملاً متعلق به پسته کاران رفسنجانی است و کاملاً تحت نفوذ خانواده هاشمیان (عموزاده‌های آقای هاشمی) قرار دارد؛ اما نکته قابل‌توجه این است که او در همین بخش می‌نویسد: «دقیقاً مشخص است که خانواده هاشمی به‌عنوان عضو تعاونی هرسال چه مقدار پسته تحویل داده‌اند و پول به‌اندازه پسته تحویلی به تعاونی گرفته‌اند.»[2]

 البته لازم است به انهم اضافه کنم که خود اقای هاشمی در مصاحبه رادیویی بعد از انقلاب که گروهک ها سرمایه داران را افشاگری می کردند در ساعت 4 بعد از رادیواعلام کردند من یک باغچه پدری دارم در رفسنجان و یک خانه کلنگی کوچک در قم و یک ماشین که دوستان می دانند با هل روشن می شود و فرزند ایشان هم در جریان تبلیغات انتخاباتی برای پدرش در دهه هشتاد اعلام کردند ما چیزی نداریم  و همچنین این تناقضات در گفتار ها مسائل و سوال هایی را مطرح می کندحال باید نهاد های مسئول باید ان گفته ها و داشته های ان زمان را با داشته های الان صادقانه بررسی کنند و عین واقعیت را به مردم گزارش کنند چرا که اقای هاشمی از ستون های اولیه انقلاب بوده اگر مسئله نداشتند دامن ایشان را از اتهامات و شایعات مبرا کنند تا  به جایگاه ایشان اسیب وارد نشود در غیر اینصورت ضربه ای بزرگ به ارمان های انقلاب بوده که باید رسیدگی شود

 



[1]- خاطرات هاشمی رفسنجانی، سال 1367، پایان دفاع آغاز بازسازی، صفحه 456

[2]- همان؛ صفحه 

بوسجین : خداوکیلی این نهاد های دولتی در تصمیم گیری ها تفکر سیستمی دارند

 من کاری ندارم به اینکه در اثر عدم سیستم مناسب توزیع در امدجامعه و نبود تفکر کل نگری برای جامعه گروهی از راه دلالی و رمالی و مشاغل غیر مفید و کاذب همواره سود تضمین شده داشته اند و به غیر از تحمیل خود بر جامعه همواره در امد سر شاری داشته اند که در این مقال فعلا" کاری با ان ندارم اما قانون جدید راهنمایی و رانندگی در مورد افزایش جرایم نشان از نگاه یک طرفه برای گرفتن پول از مردم  و خالی کردن جیب مردم دارد و حتی در این قانون هم نگاه علمی و سیستمی دیده نمی شود انگار که ان اداره متبوع خودش از این وضعیت و روش و بهانه برای گرفتن پول بیشتر نا خرسند نبوده و رضایت کامل از ان دارد فقط تنها راه را اداره راهنمایی و رانندگی در گرفتن پول بیشتر از مردم دانسته و هیچوقت راه حل هایی دیگری برای اموزش و هدایت افراد راننده پیدا نمی کند انهم به خاطر اقلیتی که در اثر  نبود سیستم مناسب پول باده اورده داشته اند و در رانندگی به رفتار های پر خطر و حرکات نمایشی روی می اورند اکثریت مردم را فدای ان یک ان عده  اقلیت کرده و قوانینی را تصویب می کند که تدبیری در ان دیده نمی شود مثلا" در تصویب قوانین باید در امد اقشار مختلف جامعه را در نظر بگیرند و در نظر داشته باشند همان اداره  که متولی ان امور از طرف دولت است ان دولت چقدر حقوق به افراد جامعه پرداخت می کند و پایه های حقوقی افراد حقوق بگیر در بخش دولتی و خصوصی چقدر است الان با 3 یا 4 بار رد شدن از چراغ قرمز جریمه معادل ان معادل یک ماه حقوق حقوق بگیر می باشد که با ان  قانون نسبت نامناسبی ندارد که در ان زندگی عموم جامعه را نادیده انگاشتن می باشد . و در حقیقت گرفتن پول بیشتر از اکثریت مردم بخاطر یک عدده اقلیت قانون شکن که درست نمی باشد و عادلانه نیست در صورتی که می توانست راه کار های دیگری را برای کنترل رفتار ان اقلیت برای تامین امنیت جانی جامعه در نظر گرفته شود که متاسفانه همواره اکثریت در این نوع نگاهها چوب اقلیتی را می خورند

بوسجین : عکس قدیمی از اردبیل

بوسجین : سفر اردغان به عربستان

 حوادث چند روز قبل نشانه توطئه ای است که سران برخی از کشور های حامی تروریسیم برای فرافکنی و ادرس غلط نشان دادن به جهانیان صورت گرفته است پیشنهاد چندین ماه پیش امریکا به کشور های عربی در مورد ایجاد  پیمان دفاعی مشترک و به دنبال ان اقدام عربستان در ایجاد ائتلاف ضد تروریسیم  در صورتی که تروریست عربستان را از القاعذه تا حوادث امروزی منطقه و 11 سپتامبر امریکا و ایجاد مدرسه برای ترویج مدارس دینی که نتایج ان گروه های تروریستی در پاکستان و... را مشاهده می کنیم و سفر چند روزه اردو غان به عربستان همه نشانه هایی از تفکر شوم در منطقه می باشد که جنگ فعلی میان گروه های تروریستی با برخی از دولت های منطقه را که  که فضای ان به سمت نابودی تروریسیم و پیروزی دولت های مورد نظر درپیش بود برای کاهش فشار از تروریست ها و هم فرافکنی  برنامه حمایتی خود از انان  در گیری فزقه ای را با اعدام و شهادت  ایت الله نمر در پیش گرفتند که جا دارد همه مردم و مسئولین ما با تدبیر همراه با عقلانیت در جهت برخورد با ان اقدام شود تا اب به اسیاب انان و فتنه گران ریخته نشود

جهانگرد و زرگر

اورده‌اند كه در روزگار گذشته، چند شكارچي براي آنكه جانوران را شكار كنند، چاهي ژرف كنده بودند. از شانس بد، يك ببر، يك بوزينه و يك مار در آن چاه افتادند. ناگهان مرد زرگري هم به آن چاه، سرنگون شد. چون هركدام از جانوران در انديشه‌ي چاره‌اي براي آزادي خود بودند، به آزار مرد زرگر نپرداختند و با او كاري نداشتند. چند روزي همه‌ي آن‌ها در چاه بودند، تا اينكه، مرد جهانگردي از نزديك آن چاه گذشت و آن‌ها را گرفتار ديد. جهانگرد با خود گفت، بهتر است كه اين مرد را از اين بدبختي رهايي بخشم تا با اين كار براي پس از مرگ‌خود، توشه‌اي فراهم آورده‌باشم. پس رسني(:طنابي) را كه با خود داشت در چاه انداخت.
نخست بوزينه آن را گرفت و خود را به بالا كشيد. بار دوم مار و بار سوم، ببر از آن بالا آمدند. چون از آن چاه، رهايي يافتند، به مرد جهانگرد گفتند: تو بر ما نيكي و بخشش بسيار بزرگي كرده‌اي، اما اكنون نمي‌توانيم پاسخ درخور و شايسته‌اي به شما بدهيم. پس هركدام نشاني خود را به جهانگرد گفتند. بوزينه گفت: خانه‌ي من در كوهي است كه دامنه‌ي آن به شهر پيوسته است. ببر گفت: در نزديك شهر بيشه‌اي است، من آن‌جا زندگي مي كنم. مار گفت: من در ديوارهاي كاخ آن شهر زندگي مي‌كنم.

پس از مرد جهانگرد خواستند تا هرگاه كه توانست سري به آن‌ها بزند تا به پاس نيكي‌اي كه به آن‌ها كرده است، پاسخي شايسته به وي بدهند. همچنين آن‌ها از جهانگرد خواستند تا مرد زرگر را از چاه بيرون نياورد، زيرا او نامردي است كه پاداش نيكي را به بدي مي‌داند و انساني بدگوهر و بي‌وفا است. جهانگرد پند آن‌ها را نشنيد و بازرگان را بيرون آورد. زرگر از جهانگرد سپاسگزاري كرد و از او خواست تا هرگاه كاري برايش پيش‌آيد، آگاهش سازد، پس هركدام به راهي‌رفتند.
پس از گذشت روزگاري دراز، مرد جهانگرد باري ديگر از آن شهر گذر كرد. در بين راه بوزينه او را ديد، پس دُم خود را با فروتني هرچه بيشتر و به نشان دوستي، براي جهانگرد جنبانيد. پس با خود ميوه‌ي بسياري باخود براي جهانگرد آورد. مرد هر اندازه كه مي‌خواست از آن برداشت و راهي شد.

در بين راه ببر او را ديد و خود را به وي رساند، مرد از ببر ترسيد و خواست كه بگريزد. ببر به او گفت: نترس كه ما هنوز نيكي شما را به ياد داريم. ببر از مرد خواست تا كمي آن جا درنگ كند، تا او به جايي برود و زود باز گردد. پس ببر به باغي رفت و دختر امير شهر را بكشت و پيراهن آن را براي جهانگرد آورد و به او داد. پس مرد جهانگرد از ببر به سبب آن پيش‌كش سپاسگزاري كرد و راهي شهر شد. چون به شهر رسيد، با خود گفت؛ بهتر است اين پيراهن را براي فروش به نزد مرد زرگر ببرم. پس در شهر مرد زرگر را پيداكرد و پيراهن را به او نشان داد. مرد زرگر با ديدن پيراهن آن را شناخت و بي‌درنگ، پيش‌كار خود را به نزد امير فرستاد تا او را از اين كار آگاه كند. ديري نپاييد كه سربازان امير به خانه‌ي زرگر آمدند و مرد جهانگرد را گرفتند. امير دستور داد تا او را به‌خواري در شهر بگردانند و فردا نيز به دار بياويزند. در اين هنگام مار آن جهانگرد را ديد و نزد او رفت. چون داستان را شنيد، بسيار اندوهگين شد و به مرد جهانگرد گفت: مگر به تو نگفتيم كه او را بيرون نياور كه انسان بدي است؟ اما اندوهگين مباش كه من چاره‌ي اين گرفتاري را به تو نشان خواهم داد. مار گفت: من چند روز پيش، پسر امير را نيش زده‌ام، به گونه‌اي كه همه‌ي شهر در درمان آن ناتوان هستند. اما درمان اين گياه است كه آن را به تو مي‌دهم. پس اگر براي چاره به پيش تو آمدند، آن را به پسر امير بده تا بخورد و درمان شود.
پس مار از بالاي كاخ فرياد زد كه درمان مار گزيده نزد آن جهانگردي است كه در زندان است. امير دستور داد تا آن جهانگرد را بياورند. جهانگرد نخست از آن‌چه بر سرش گذشته بود براي امير سخن گفت، سپس به درمان مارگزيده پرداخت. پس امير با شنيدن داستان جهانگرد و نيز ديدن درمان فرزندش، دستور داد تا جهانگرد را آزاد كنند و به جاي او مرد زرگر را بردار كشند.

نتیجه اینک حیوانات از انسان های طماع قابل اعتماد ترند وقتی حرص قدرت و مال دوستی انسانی را تسخیر کند کلیه عهد ووفا و مذوت جوانمردی برای او بی معنا شده و نمی توان به او اعتماد کرد

 

 

بوسجین داستان عبرت انگیز گاو و شیر برای جریانات سیاسی

در روزگاران قدیم مرد بازرگانی بود که برای تجارت به نقاط مختلف دنیا سفر می کرد . دریکی از این سفرها دو گاو را برای فروش با خود برد.

یکی از دو گاو شَنزَبه و دیگری نَندَبه نام داشتند. همان طور که می رفتند در راهشان باتلاقی پیدا شد و پای شنزبه در باتلاق فرو رفت.

بازرگان با هر زحمتی که بود او را از باتلاق بیرون آورد. ولی گاو بیچاره زخمی شده بود و دیگر توان راه رفتن نداشت . مردی روستایی از آنجا می گذشت. بازرگان مقداری پول به او داد و گفت از شنزبه نگهداری کند تا خوب شود بعد که حالش خوب شد گاو را به شهر به نزد او ببرد.
مرد قبول کرد . یک روز شنزبه پیش او ماند و مرد از او نگهداری کرد ولی زود خسته شد گاو را رها کرد و پیش بازرگان در شهر رفت و گفت گاوت مرد!!
اما شنزبه بعد ازمدتی حالش خوب شد و از جا بلند شد و به دنبال چراگاه به راه افتاد...
رفت و رفت تا به چمنزار خوش آب و هوا و سرسبزی رسید . با خوشحالی در آنجا مشغول چرا شد. روزهای زیادی گذشت و شنزبه که از آب و علف خوبی استفاده می کرد روز به روز سرحال تر و فربه تر می شد. یک روز همانطور که داشت چمنزار زیبا را نگاه می کرد و می چرید از سر خوشی زیاد یک دفعه شروع کرد به صدای بلند ما.ما.(صدای گاو) کردن . در آن نزدیکی شیری حکومت می کرد و حیوانات زیادی از او فرمانبرداری می کردند. شیر خیلی پر قدرت و شجاع و جوان بود اما تو عمرش گاو ندیده بود و صداش رو هم نشنیده بود.................

وقتی صدای بلند شنزبه به گوش شیر رسید خیلی ترسید. با خودش گفت موجودی که صداش به این بلندی باشه حتما خودش خیلی قوی تر و قدرتمندتر است. البته شیر پیش حیوانات دیگه خودش رو از تک و تا ننداخت و به روی خودش نیاورد ولی تا صدای شنزبه به گوشش می رسید بیچاره کلی به وحشت می افتاد. اوضاع طوری شد که حتی نمی توانست شکار کند.
دربین حیواناتی که تحت فرمان شیر بودند دوتا شغال بودند که اسم یکی کلیله بود و اسم اون یکی دمنه.
کلیله با احتیاط و عاقل بود و قبل از هرکاری فکر می کرد ولی دمنه با اینکه هوش زیادی داشت اما خودخواه بود و حریص.
روزی دمنه به کلیله گفت:مدتی است که شیر مثل سابق قوی و سرحال نیست می خواهم برم از او علت کسالتش رو بپرسم.
کلیله گفت : دوست عزیز کار پادشاهان به خودشان مربوط است ما داریم زیر سایه شیر زندگی راحت خودمون رو می کنیم. نیازی نیست از این بیشتر به او نزدیک شویم.

دمنه گفت : هر که از خطر فرار کند به بزرگی نمی رسد. من خیلی وقت است که دنبال راهی برای نزدیک شدن به شیر می گردم حالا که ترس و وحشت به وجودش راه پیدا کرده،شاید بتوانم با عقل و هوش خودم کمکی به او بکنم. و پیش شیر عزیز شوم.

کلیله گفت هر چند که با این کار تو مخالفم ولی امیدوارم موفق شوی.
دمنه پیش شیر رفت و سلام کرد. شیر از اطرافیان خودش پرسید این کیه؟ گفتند فلان پسر فلان است. شیر گفت بله پدرش رو می شناسم. بعد دمنه را دعوت کرد به نزدیک خودش و احوالپرسی کرد. دمنه گفت: زیر سایه شما روزگار می گذرانم و منتظر فرصتی هستم تا به شما خدمت کنم. اگر مرا به خدمتکاری خود بپذیرید بدانید نفع بسیاری برای شما دارم. شیر که در جمع خدمتگزارانش نشسته بود به حرفهای شغال گوش کرد.




شیر از خوش صحبتی دمنه خوشش امد و او را در میان خدمتکارانش جا داد.از آن به بعد دمنه هر روز خود رابا چرب زبانی به شیر نزدیکتر می کرد و اعتماد او را جلب می کرد.
روزی شیر را دید که تنها نشسته و به فکر فرو رفته است . فرصت را مناسب دانست و به نزد شیر رفت و گفت : جناب شیر را نگران می بینم. مدتی است که نشاط شکار و حرکت را درشما نمی بینم. می توانم علت آن را بپرسم.؟
شیر نمی خواست دمنه از وحشت او با خبر شود اما در این هنگام صدای شنزبه بلند شد و زد زیر آواز و شیر چنان ترسید که نتوانست وحشت خود را پنهان کند.


گفت : علت ترس من همین صداست نمی دانم چه موجود ترسناک و قدرتمندی این صدا را دارد؟ می ترسم به فرمانروایی من آسیبی برساند.
دمنه پرسید: تا به حال او را دیده اید؟ شیر گفت :نه.دمنه گفت : قربان این صدای بلند دلیل قدرت نیست . طبل را دیده اید که چه صدای بلندی دارد ولی تو خالی است . حالا اگه اجازه بدهید من می روم تا صاحب این صدا را پیدا کنم و شما را از حقیقت ماجرا با خبر کنم. شیر پیشنهاد دمنه را پذیرفت و به او اجازه داد.
دمنه پیش گاو رفت.............







خود دمنه هم به عمرش گاو ندیده بود. در دلش از درشتی شنزبه ترسید ولی سعی کرد خود را آرام و خونسرد نشان دهد جلو رفت و سلام کرد.
شنزبه از اینکه بعد از مدتها همزبانی پیدا کرده خوشحال شد و از دمنه استقبال کرد. باهم مشغول صحبت شدند و دمنه به او گفت چرا تا به حال به پابوسی جناب شیر نیامده ای.؟
گاو گفت : این شیر چه موجودی است؟ دمنه گفت: او سلطان حیوانات جنگل است و همه از او اطاعت می کنند.
شنزبه تا نام سلطان را شنید ترسید و به دمنه گفت اگر قول بدهی که آزاری به من نمی رساند و از خشمش در امان هستم با تو می آیم . دمنه قول داد و هر دو پیش شیر رفتند.
شیر بعد از دیدن گاو کمی خیالش راحت شد با خوشرویی از او احوال پرسی کرد و گفت چطور به اینجا آمدی؟ شنزبه داستان خود را تعریف کرد . شیر به او گفت از این به بعد همین جا بمان و من از تو حمایت می کنم. شنزبه تشکر کرد و تصمیم گرفت خدمتگزار شیر باشد.
شیر به خاطر اندک ترسی که از گاو داشت به او احترام می گذاشت پس از مدتی که با او هم نشینی کرد عقل و دانش و تجربه فراوانی در وجود او یافت و روز به روز به او علاقه بیشتری پیدا می کرد. کار به جایی رسید که گاو محرم اسرار شیر شد و گاو از همه به شیر نزدیکتر شد.
وقتی دمنه متوجه علاقمندی شیر به گاو شد به شدت حسادت کرد و پیش کلیله رفت و گفت دوست عزیز حماقت مرا می بینی ؟ با دست خودم گاو را نزد شیر بردم. حالا دیگه از او نمی ترسد و کلی به او علاقه پیدا کرده است. حالا دیگه من عزت و اعتباری نزد شیر ندارم.
کلیله گفت به تو گفتم که نزدیکی به پادشاهان غم و غصه و خطر زیادی دارد همه اش تقصیر خودت است. حالا به تو پیشنهاد می کنم شیر را ترک کن و به زندگی ساده خودت برگرد.
دمنه گفت محال است، باید شنزبه را از چشم شیر بیندازم و جای او را بگیرم.
دمنه به دنبال نقشه خود رفت و به نصیحت های کلیله گوش نکرد. اولین مرحله نقشه این بود که دمنه چند روز در خانه ماند و پیش شیر نرفت. بعد با حالتی خشمگین و آشفته پیش شیر رفت. شیر حال پریشان او را دید گفت چند روزی است تو را ندیده ام. آیا مشکلی پیش آمده است که اینقدر ناراحت هستی؟
دمنه گفت : قربان خبری دارم ولی چون می دانم شنیدن آن شما را ناراحت می کند از گفتنش می ترسم.
شیر گفت : ما به عقل و درایت تو ایمان داریم حتما مسئله مهمی است که اینقدر ناراحتی. پس به خاطر دوستی و رفاقتی که با هم داریم زود آن را بگو.
دمنه گفت: شنزبه با سران سپاه همدست شده و قصد براندازی شما را دارد شنیده ام که به آنها گفته قدرت و عقل شیر را خوب در نظر دارم و فهمیدم نه زورش آنقدر زیاد است و نه عقل و هوش خوبی دارد. قربان قرار است شنزبه در فرصت مناسبی شما را بکشد و جای شما را بگیرد.
باید بگویم که شما زیادی به او اعتماد کرده اید.
شیر با ناباوری به سخنان او گوش کرد و گفت من تا به حال به جز خوبی از شنزبه چیزی ندیده ام و نمی توانم سخنان تو را باور کنم.
دمنه گفت : همین اعتماد بیش از حد شما باعث شده که شنزبه گستاخ شود و فکر خیانت کند.
خلاصه دمنه آنقدر گفت و گفت تا شیر حرف های او را باور کرد.
او در پایان اضافه کرد جناب شیر این بار که شنزبه به نزد شما آمد خوب در رفتار او دقت کنید با خشم و تردید به شما نگاه می کند و مرتب دور و بر خود را برانداز می کند تا فرصت بیابد و به شما آسیب برساند.
شیر گفت : اگر این نشانه ها را در او دیدم لحظه ای او را زنده نمی گذارم.
دمنه که از طرف شیر خیالش راحت شد سراغ شنزبه رفت تا مرحله بعدی نقشه اش را اجرا کند.
شنزبه از دیدن دمنه خوشحال شد و گفت مدتی است که تو را ندیده ام. دمنه گفت چند روزی از شدت ناراحتی بیمار شده بودم.
شنزبه گفت :ناراحتی چرا؟ دمنه گفت به خاطرتو. شنزبه گفت اما من که خوب و خوش و سالم هستم.
دمنه آهی کشید و گفت یکی از نزدیکان شیر به من خبر داد که روزی سلطان در میان صحبت به او گفت این شنزبه خیلی چاق و سرحال است ما هم به او خیلی احتیاج نداریم خوب است یک مهمانی راه بیندازیم و با گوشت او از دوستان و آشنایان پذیرایی کنیم. شنزبه عزیز به خاطر دوستی با تو خواستم این را بگویم تا فکری به حال خود کنی.
شنزبه گفت من که کار بد یا خیانتی به شیر نکرده ام چرا او می خواهد مرا بکشد.؟
دمنه گفت دوست من تو خیلی ساده و خوش قلب هستی. هنوز این سلطان حیله گر را نشناختی اگر به تو خوبی کرده برای چاق شدن تو بوده تا از گوشت تو مهمانی بزرگی راه بیندازد.
حال اگر حرف مرا باور نداری وقتی به نزد شیر رفتی در حالات و رفتار او دقت کن.ببین چگونه دم می جنباند و با خشم به تو نگاه می کند. انگار که دنبال دریدن تو است.
شنزبه گفت اگر این حالات را در او دیدم مطمئن می شوم که راست می گویی و آنوقت من هم ناچارم که با شیر بجنگم و از خود دفاع کنم.
دمنه خوشحال از اینکه قدم به قدم به هدف خود نزدیک می شد نزد کلیله رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد . کلیله بازهم او را نصیحت کرد و گفت تا خونی به ناحق ریخته نشده دست از ادامه این ماجرا بردار. دمنه گفت: دیگر از دست من کاری ساخته نیست. تخم فتنه کاشته شده و به زودی به بار می نشیند. حالا بیا باهم به نزد شیر برویم و ببینیم که عاقبت ماجرا چه می شود.
وقتی که آنها به لانه شیر رسیدند همان لحظه شنزبه نیز وارد شد. در حالیکه از ترس جان مراقب اطراف بود و با وحشت به شیر نگاه می کرد

شیر که او را در آن حالت دید حرف های دمنه را باور کرد از جایش بلند شد و با خشم آماده دریدن او شد. شنزبه هم که شیر را آنگونه دید حرفهای دمنه را باور کرد و آماده جنگ با شیر شد . بعد از آن شیر و گاو وارد جنگ خونینی شدند.
کلیله که این صحنه را می دید گفت : حیله ترسناکی به کار بردی و فتنه بزرگی به پا کردی . مطمئن باش که شر آن روزی دامن خودت را خواهد گرفت و دروغ های تو بر ملا می شود.

در این هنگام شیر کار گاو را تمام کرد و شنزبه بیچاره کشته شد. دمنه با خوشحالی گفت : کلیله عزیز حالا چه وقت این حرف ها است؟ الان بهترین لحظه عمر من است که دشمن را به خاک و خون کشیده می بینم و به آرزوی خویش نزدیک تر می شوم.
کلیه دیگر سخنی نگفت و با ناراحتی از آنجا رفت. چند روز گذشت وقتی که خشم و غضب شیر فرو نشست و به حال عادی برگشت از کشتن شنزبه به شدت پشیمان شد. هر لحظه خوبی ها و کمالات او را به یاد می آورد و آه می کشید.
یک شب پلنگ که از دوستان نزدیک سلطان بود دلتنگی او را دید تا دیر وقت کنارش ماند و با او سخن گفت تا شاید شیر غم و اندوه کشتن شنزبه را فراموش کند نزدیک صبح پلنگ شیر را ترک کرد و به سوی لانه خود رفت. در راه از کنار خانه کلیله و دمنه می گذشت و شنید که آن دو گرم صحبت هستند . کلیله گفت: دروغ هایی که از شنزبه به شیر گفتی باعث شد تا خون او به ناحق ریخته شود طولی نمی کشد که همه حیوانات جنگل فریبکاری تو را می فهمند . آنوقت انتقام سختی از تو خواهند گرفت.
دمنه گفت: آنچه که اتفاق افتاده تغییر نمی کند . حالا می فهمم که حرص و حسادت مرا به این کار واداشت. اما به هر حال از کشته شدن شنزبه خوشحالم و به زودی جای او را نزد شیر می گیرم.

پلنگ تمام این سخنان را شنید. صبح روز بعد بدون درنگ نزد مادر شیر که زنی باهوش و مهربان بود رفت و گفت سخنان مهمی دارم اما از گفتن آنها به شیر می ترسم و همه جریان را به مادر شیر گفت.
مادر شیر پس از شنیدن سخنان پلنگ نزد پسرش رفت و دید او از کشتن شنزبه غمگین و ناراحت است . شیر از کشتن شنزبه پشیمان بود و به مادرش گفت احساس می کنم گاو بیچاره را بی گناه کشته ام.
مادرش گفت پسرم احساس تو درست است و او بی گناه و درستکار بود و دشمنان او این نقشه را کشیده اند. شیر گفت : اگر چیزی می دانی به من بگو تا حقیقت روشن شود.
مادر شیر که از توطئه های بعدی دمنه می ترسید واقعیت را به شیر گفت که دمنه موجود شریر و غیر قابل اعتمادی است و هر چه راجع به گاو گفته دروغ بوده است، تا جای او را بگیرد.

شیر با خشم برخواست و به سربازانش گفت تا دمنه را دستگیر و به نزد او بیاورند. هنگامی که دمنه حاضر شد و شیر را خشمگین دید فهمیدکه چه بلایی قرار است به سرش بیاید.
دمنه وقتی فهمید فقط پلنگ بر علیه او شهادت داده است گفت: از کجا معلوم که او راست بگوید شاید بر علیه من توطئه ای در کار است. شیر دستور داد تا او را زندانی کرده و تحقیقات بیشتری کنند. شب کلیله به ملاقات دمنه رفت و گفت دیدی که بالاخره گرفتار شدی . دمنه گفت با گفته های پلنگ هیچ وقت او را مجازات نمی کنند چون شاهد دیگری در کار نیست. از قضا کفتاری در کنار او زندانی بود و حرفهای آنها را شنید . کلیله نیز با ناراحتی آنجا را ترک کرد و از شدت ناراحتی و اندوه به خاطر حماقت های دوستش تب کرد و همان شب مرد.
فردا دمنه را به محضر شیر بردند و این بار کفتار نیز بر علیه او شهادت داد . شیر دستور داد او را به درختی بستند و به او آب و غذا ندادند تا از گرسنگی و تشنگی بمیرد .
در آن زمان بود که دمنه فهمید که توطئه و دروغ بر علیه دیگران چه نتیجه ای دارد و از کرده خود پشیمان شد . اما پشیمانی دیگر سودی نداشت.

نتیجه ای که از این داستان کلیه و دمنه می گیریم کهدر دنیای انسانها هر کس به قول خودش زرنگی کند و از صداقت و اعتماد  و یا ساد ه دلی دیگران سو. استفاده کند تابار خود را ببندد بداند که عاقبت اعمالش نصیب او هم خواهد شد این را مخصوصا" به سیاست مداران و اصحاب رسانه می گویم که در این شرایط ملتهب جهان در درگیر کردن مردم با هم پرهیز کنند چرا که اتش اگر افروخته شود خشک و تر با هم می سوزاند

از و مال



گويند كه در شهر نيشابور موشي به نام «زيرك» در خانه‌ي مردي زندگي مي‌كرد. زيرك درباره‌ي زندگي خود چنين مي‌گويد: «هرگاه مرد صاحب‌خانه خوراكي براي روز ديگر نگه مي‌داشت، من آن را ربوده و مي‌خوردم و مرد هرچه تلاش مي‌كرد تا مرا بگيرد، كاري از پيش نمي‌برد. تا اينكه شبي مهماني براي مرد آمد. او انساني جهان‌ديده و سرد و گرم روزگارچشيده بود. هنگامي كه مهمان براي مرد سخن مي‌گفت، صاحب خانه براي آن‌كه ما را از ميان اتاق رفت وآمد مي‌كرديم براند(فراري دهد)، دست‌هايش را به‌هم ميزد. مهمان از اين كار مرد خشمگين شد و گفت؛ من سخن مي‌گويم آنگاه تو كف مي‌زني؟ مرا مسخره مي‌كني؟ مرد گفت؛ براي آن دست مي‌زنم كه موش‌ها بر سر سفره نريزند و آن‌چه آورده‌ايم را ببرند. مهمان پرسيد؛ آيا هرچه موش در اين خانه‌اند همگي جرات و توان چنين كاري را دارند؟ مرد گفت نه! يكي از ايشان از همه دليرتر است. مهمان گفت، بي‌گمان اين جرات او شوندي(:دليلي) دارد و من گمان مي‌كنم كه اين كار را به پشتيباني چيزي انجام مي‌دهد. پس تيشه‌اي برداشت و لانه‌ي مرا كند. من در لانه‌ي ديگري بودم و گفته‌هاي او را مي‌شنيدم.
در لانه‌ي من ١٠٠٠ دينار بود كه نمي‌دانم چه‌كسي آن‌جا گذاشته بود اما هرگاه آن‌ها را مي‌ديدم و يا به‌ آن‌ها مي‌انديشيدم، شادي و نشاط و جرات من چندبرابر مي‌شد. مهمان زمين را كند تا به زر رسيد و آن را برداشت و به مرد گفت كه، شوند دليري موش اين زر بود. زيرا كه مال پشتوانه‌اي بس نيرومند است. خواهي ديد كه از اين پس موش ديگر زياني به تو نخواهد رسانيد. من اين سخن‌ها را مي‌شنيدم و در خود احساس ناتواني و شكست مي‌كردم. دانستم كه ديگر بايد از آن سوراخ، به جايي ديگر رفت.
چندي نگذشت كه در بين موش‌هاي ديگر كوچك شمرده شدم و جايگاه خود را از دست دادم و ديگر مانند گذشته بزرگ نبودم. كار به جايي رسيد كه دوستان مرا رها كردند و به دشمنانم پيوستند. پس من با خود گفتم كه، هركس مال ندارد، دوست، برادر و يار ندارد. مهمان و صاحب‌خانه، زر را بين خود بخش كردند. صاحب‌خانه زر را در كيسه‌اي كرد و بالاي سر خود گذاشت و خوابيد، من خواستم از آن چيزي باز آرم تا شايد از اين بدبختي رهايي يابم، هنگامي كه به بالاي سر او رفتم، مهمان بيدار بود و يك چوب بر من زد كه از درد آن بر خود پيچيدم و توان بازگشت به لانه را نداشتم. به سختي خود را به لانه رساندم و پس از آن‌كه دردم اندكي كاسته شد، دوباره آز مرا برانگيخت و بيرون آمدم. مهمان چشم به راه من بود، چوبي ديگر بر سر من كوفت، آن‌چنان كه از پاي درآمدم و افتادم. با هزار نيرنگ خود را به سوراخ رساندم. درد آن زخم‌ها، همه‌ي جهان را بر من تاريك ساخت و دل از مال و دارايي كندم. آن‌جا بود كه دريافتم، پيش‌آهنگ همه‌ي بلاها طمع است. پس از آن، به ناچار كار من به جايي رسيد كه به آن‌چه در سرنوشت است خشنود شدم. بنابراين از خانه‌ي آن مرد رفتم و در بياباني لانه ساختم.»

اینهم از کلیه و دمنه برای ان دلالان و رمالان  و صاحب منسب های حکومتی که هر روز جری تر می شوند که با بهانه و حلیه های مختلف سعی می کنند دار و ندار مردم را برای خود بر دارند به شکلهای مختلف از گران فروشی تا رشوه و یا رانت  و.... بدانند که مال حرام و یا بار کج به منزل نمی رسد

بوسجین :كَر و عيادت مريض



مرد كري بود كه مي‌خواست به عيادت همساية مريضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بيمار را بشنوم و با او سخن بگويم؟ او مريض است و صدايش ضعيف هم هست. وقتي ببينم لبهايش تكان مي‌خورد. مي‌فهمم كه مثل خود من احوالپرسي مي‌كند. كر در ذهن خود, يك گفتگو آماده كرد. اينگونه:


من مي‌گويم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.


من مي‌گويم: خدا را شكر چه خورده‌اي؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, يا سوپ يا دارو.


من مي‌گويم: نوش جان باشد. پزشك تو كيست؟ او خواهد گفت: فلان حكيم.


من مي‌گويم: قدم او مبارك است. همة بيماران را درمان مي‌كند. ما او را مي‌شناسيم. طبيب توانايي است. كر پس از اينكه اين پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كرد. به عيادت همسايه رفت. و كنار بستر مريض نشست. پرسيد: حالت چطور است؟ بيمار گفت: از درد مي‌ميرم. كر گفت: خدا را شكر. مريض بسيار بدحال شد. گفت اين مرد دشمن من است. كر گفت: چه مي‌خوري؟ بيمار گفت: زهر كشنده, كر گفت: نوش جان باد. بيمار عصباني شد. كر پرسيد پزشكت كيست. بيمار گفت: عزراييل. كر گفت: قدم او مبارك است. حال بيمار خراب شد, كر از خانه همسايه بيرون آمد و خوشحال بود كه عيادت خوبي از مريض به عمل آورده است. بيمار ناله مي‌كرد كه اين همسايه دشمن جان من است و دوستي آنها پايان يافت.


از قيـاسي كه بـكرد آن كـر گـزين صحبت ده ساله باطل شد بدين
اول آنـكس كـاين قيـاسكـها نـمود پـيش انـوار خـدا ابـليس بـود
گفت نار از خاك بي شك بهتر است من زنـار و او خاك اكـدًر است


بسياري از مردم مي‌پندارند خدا را ستايش مي‌كنند, اما در واقع گناه مي‌كنند. گمان مي‌كنند راه درست مي‌روند. اما مثل اين كر راه خلاف مي‌روند.

برخی از مدیران در رابطه با زندگی مرم خود را نه تنها به کری زده اند بلکه به کوری هم زده اند در این شرایط جامعه امار و ارقامی هم که می دهند از هر چیز دیگر ازار دهنده است

داوری گربه

 

دو موش سر تقسیم پنیری دچار اختلاف شدند ونزد گربه ای  رفتند تا با استفاده از ترازوی که داشت،  پنیر را به طور مساوی بین آن ها تقسیم کند.

گربه پنیر را به نحوی تقسیم کرد که یک تکه سنگین تر از تکه بعدی شد. پس از تکه سنگین مقداری جدا کرد و خورد. این بار تکه بعدی سنگین گردید .گربه دوباره از آن مقداری جداکرد و خورد. باز هم یکی از دو تکه پنیر از دیگری سنگین ترشد .گربه آنقدر این عمل را تکرار کرد تا تنها تکه ای کوچکی باقی ماند .

پس گربه آخرین تکه را به موش ها نشان داد وگفت :

این هم مزد کارم  است وآن را بر دهان گذاشت و خورد و دو موش گرسنه با شکم گرسنه باز گشتند.

بوسجین : کریم خان و درویش

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .


کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟


درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .


آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟


درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .


ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.

بوسجین : انچه که باید اموخت

از مدیریت تیم ملی و تیم پرسپولیس خیلی از درس های را می توان اموخت  که چگونه با مدیریت مناسب یک مجموعه را حول محور هدف هماهنگ کرد و همه  رادر جهت ان به تلاش و کوشش بدون حاشیه های هزینه بر و هزینه ساز وادار به حرکت کرد و کاش از این دو تیم و مربیانش سایر مدیریت های ما باید درس بگیرند اززمانی که این دو مربی خارجی زمام امور دو تیم را در اختیار گرفتند مدیریت را به معنای واقعی ان به نمایش گذاشتند  که چگونه سالار بازی و حق ویزه طلبی  و رفتار های خود خواهانه مهار کرده و همه انها در حول محور تیم های خود بدون تبلیغات و حاشیه سازی گره زدند و هریک از عناصر ان را وادار به انجام وظیفه سازمانی خود کرده اند و به خاطر اهمیت هدف حتی روی بزرگانی که می توانست نام انها را پراوازه سازند خط کشیدند و انها را به تیم خود دعوت نکردند تا ان هدف مقدس تعریف شده سازمانی با بازی و حاشیه سازی انها  تحت تاثیر ان قرار نگیرد چون انان افق دور دست را می بینند و ان را فدای موفقیت های لحظه خود نمی کنند و از هر کس ان انتظار را دارند که باید داشته باشند نه بیشتر و نه کمتر تا مجموعه بتواند در راه اهداف خود حرکت کند گرچه اینجا ایران است افرادی  همواره تلاش می کنند در دراز مدت با نفوذ در مدیریت علمی و کشور ی انها را خراب کنند و به قولی چوب لای چرخ بگذارند تا ناتوانی خود را توجیه کنند و تنور مسئولیت و موقعیت را برای خود گرم نگهدارند ولی باز از این اقدامات انان در این مدت چه مدیران ورزشی و چه مدیران سیاسی ما درس های زیادی می توانند بگیرند و ببینند که انها چقدر در زمینه علم مدیریت عقب تر از دنیای متمدن امروزی هستند ادم لذت می برد از بازی های زبیا و بدون حاشیه  تیم ملی و هم تیم پرسپولیس حتی باخت های انها هم دلپسند و شیرین است هر یک از اعضای تیم مانند سربازانی تا اخرین لحظه برای ماموریت های سازمانی خود می جنگند و هر یک از عناصر ان به جای بچه بازی و رفتار کودکانه و تک روی برای خود شخصیت ملی پیدا کرده اند کاش مدیران سیاسی ما در ادارات وسازمان ها و نهاد ها درس مدیریت را از انان بگیرند که چگونه بین منابع ونیروی انسانی و داشته ها  تلفیق مناسب بدون فرافکنی ایجاد کرده اند و با داشته های خود چه زبیا حرکت می کنند حتی می بینیم که اقای سرمربی ملی با اینکه ایرانی نیست و اعتقاد به مذهب ما ندارد با اختلافی که با یکی از مسئولین سازمان ورزش داشت اعلام کرد به حرمت ماه محرم من فعلا" جواب او را نمی دهم پس از پایان ایام پاسخ خواهم داد که می بینیم یک فرد ورزشی حتی فرهنگ ان جامعه را با سایر ارزشها و اهداف سازمانی خود هماهنگ کرده و انها را در اندیشه خود تجزیه وتحلیل و به عنوان مجموعه کل عملیاتی کرده و تمام جوانب را در نظر می گیرد اما حیف که حتی برخی از مدیران وقتی منافعاشان به خطر می افتد حتی بر مهمترین ارزش های جامعه پشت کرده ان را زیر پا می گذارند

 

خانواده هاشمی در روزهای فتنه کجا بودند، چه کردند و چه گفتند؟

به گزارش جهان، مرکز اسناد انقلاب اسلامی نوشت: یکی از مهره‌های اصلی و تاثیرگذار در فتنه ۸۸ خانواده اکبر هاشمی رفسنجانی بودند؛ براساس اسناد منتشر شده توسط نهادهای امنیتی٬ خاندان هاشمی از مدت ها پیش از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری دهم٬ با چندین هدف که یکی از آنها «نه به احمدی‌نژاد» بود٬ وارد رقابت‌های انتخاباتی و حمایت از موسوی شدند. در این بین فعالیت مهدی هاشمی بیش از دیگر فرزندان هاشمی در انتخابات ریاست‌جمهوری و حوادث پس از آن تاثیرگذار بود. از این رو مرکز اسناد انقلاب اسلامی در گزارشی به بررسی نقش هریک از اعضای خانواده هاشمی رفسنجانی در جریان فتنه ۸۸ می‌پردازد.

خانواده‌ی اکبر هاشمی‌رفسنجانی در انتخابات دهم ریاست‌جمهوری روزهای پرتنشی را سپری کرد. همسر و فرزندان هاشمی‌رفسنجانی با اظهارنظرهای جنجالی و حضور در آشوب‌ها و اغتشاش‌ها سعی می‌کردند فضا را برای تشنج و درگیری مهیا سازند. در این بخش به بررسی عملکرد و اظهارات همسر و فرزندان هاشمی‌رفسنجانی می‌پردازیم، اگرچه نقش محمد هاشمی برادر اکبر هاشمی‌رفسنجانی، علی هاشمی برادرزاده‌ی او و حسین مرعشی در انتخابات دهم ریاست‌جمهوری و حوادث بعد از آن چشمگیر بود. هاشمی رفسنجانی همواره به حمایت از فرزندانش می‌پردازد. او در سال ۱۳۸۲ در گفتگو با روزنامه کیهان، این‌گونه فرزندانش را شرح می‌دهد:«هیچ‌یک از بچه‌­های ما کار اقتصادی به آن معنا، جز ادامه­‌ی کشاورزی ندارند. همان کشاورزی که در قم و رفسنجان داشتیم و با زمین‌ها کار می‌کردیم، همان را دارند. بخشی از زندگی را از آنجا و بخشی را هم از حقوق خودشان اداره می‌کنند. دخترهایم حتی حقوق هم نمی‌گیرند. یعنی فائزه و فاطمه حقوق نمی‌گیرند. تمام وقت هم کار می‌کنند. یاسر دانشجو است و به من هم کمک می‌کند. مهدی کارمند دولت و خیلی هم پراستعداد است. در تمام عمرش کار اقتصادی نکرده است. محسن هم سرپرست دفتر من و مدیر عامل مترو است. شایعه می‌شود که مثلاً کیش و نمایندگی «دوو» و فلان برج مال ما است».

عفت مرعشی

عفت مرعشی، همسر اکبر هاشمی‌رفسنجانی که البته چهره‌ای سیاسی نیست در معدود واکنش‌های سیاسی خود، در روز رأی‌گیری، رأی خود را نشان داد و گفت: «اگر تقلب نشود، موسوی رئیس‌جمهور می­شود، ولی خدا نکند تقلب کنند که اگر این‌گونه شود، مردم به خیابان‌ها می‌آیند و اعتراض می‌کنند». وی سپس با حمله به دکتر احمدی‌نژاد گفت: «امیدوارم احمدی‌نژاد و دوستان خوارجش از مردم پاسخ دریافت کنند».

مهدی هاشمی‌رفسنجانی

مهدی فرزند چهارم و پسر دوم هاشمی‌رفسنجانی رسانه‌ای‌ترین چهره‌ی این خاندان در انتخابات دهم ریاست‌جمهوری بود. مشی او با سایر اعضای خانواده ‌اندکی متفاوت بود چرا که او از دریچه‌ی رسانه حمایت از کاندیدای مطلوبش یعنی میرحسین موسوی را برعهده گرفت. موسوی کاندیدای مورد پذیرش مهدی بود؛ با راه‌اندازی کمیته‌ی راهبردی ستاد حامیان میرحسین موسوی، مهدی هاشمی قائم مقامی حسین مرعشی را برعهده گرفت و از همین جایگاه هدایت رسانه‌ای برای پیروزی موسوی را آغاز کرد، اما عملکرد سایت‌های تحت مدیریت او از جمله آینده و جمهوریت تا آنجا پیش رفت که حتی کاندیدای همفکر موسوی یعنی مهدی کروبی و نزدیکانش از تخریب‌ها و تخلفات آنها گلایه‌مند بودند.

حمزه کرمی، مدیر مسئول سایت جمهوریت در این مورد می‌گوید: «مهدی هاشمی با من صحبت کرد و گفت: ما باید برای انتخابات کار رسانه‌ای قوی را آغاز کنیم. چند روز بعد هم در جلسه‌ای جاسبی به ‌بنده گفت که باید هر کاری انجام دهیم تا هر کسی به غیر از احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور شود. از این‌رو ما نیز سایت جمهوریت با مدیریت رسمی مهدی هاشمی را راه‌اندازی کردیم.

مسعود باستانی سردبیر این سایت نیز در دادگاه مکرراً گرداننده‌ی جمهوریت را مهدی هاشمی عنوان کرد و خط مشی این سایت هم اضافه می‌کند: «سایت جمهوریت اتاق جنگ روانی مهدی هاشمی علیه مسئولین نظام بود...».

گرچه انکار ارتباط با سایت‌های یادشده و تشکیک درباره‌ی صحت اعترافات متهمان در دستور کار مهدی هاشمی و نزدیکانش قرار گرفت اما شاهد این ادعاها نامه‌ای است که کروبی یک روز پیش از انتخابات به هاشمی‌رفسنجانی نوشت و نسبت به تخریب‌های سایت جمهوریت اعتراض کرد. همچنین اسماعیل گرامی‌مقدم سخنگوی حزب اعتماد ملی در گفتگویی مطبوعاتی اظهار داشت:

«مهدی هاشمی سایت جمهوریت را هدایت می‌کند. بارها هم ما تماس گرفتیم ولی متأسفانه این تخریب‌ها همچنان ادامه دارد و تنها سؤال ما از آنها این است که چرا کروبی را تخریب می‌کنند....»

حضور در آشوب‌های خیابانی یکی از اصلی‌ترین اتهامات مهدی هاشمی بود. محمدعلی ابطحی درباره‌ی نقش‌آفرینی مهدی هاشمی در آشوب‌های پس از انتخابات گفت:

«به‌خیابان‌آوردن جمعیت قبل از انتخابات مقدمه‌ای بود برای به‌خیابان‌آوردن آنها در شب شنبه، افرادی مانند فاتح، تاج‌زاده، خاتمی و ستادش، مهدی هاشمی و آدم‌هایش برای اینکه جمعیت را در خیابان‌های شهر نگه‌دارند، خیلی فعال بودند و همه‌ی اینها در پیش‌بینی و طراحی برنامه برای شب شنبه نقش داشتند».

اما گردن‌کلفتی مهدی هاشمی منحصر به اقداماتش در فتنه ۸۸ نمی‌شد. حتی پس از آنکه دادستان عمومی و انقلاب تهران در مهر ماه ۱۳۸۸ به مهدی هاشمی توصیه کرد هر چه زودتر به ایران بازگردد تا اگر معتقد است اتهامی به او وارد نیست، از خود دفاع کند، مهدی به‌جای پاسخگویی طی نامه‌ای به خط و نشان‌کشیدن برای دادستانی پرداخت. اکبر هاشمی‌رفسنجانی هم ضمن توصیه به پسرش که با خیال راحت به کارها و تحصیلاتش در لندن ادامه دهد، در مشهد اعلام کرد: «مهدی ما رفته خارج و خیالش از پرونده‌هایش راحت است». او در عین حال با اطمینان گفت: «مهدی در این انتخابات هیچ دخالتی نداشت. او فقط تنها دخالتی که کرده این بود که تجربه‌ی خودشان را در کمیته‌ی صیانت از آرایی که در مجلس خبرگان خوب جواب داده‌بود، به دیگران انتقال داد». گرچه هاشمیِ پدر، خیالش از بابت حاشیه‌ی امن فرزندانش راحت است اما معاون اول قوه‌ی قضائیه اوایل بهمن ماه ۱۳۸۸ اعلام کرد که پرونده‌ی فرزندان هاشمی نیز به دادسرای تهران ارجاع شده و در موعد مقرر در جریان قرار خواهد گرفت و درنهایت در روزهای آخر سال ۱۳۸۸، حکم بازداشت مهدی هاشمی صادر شد.

با این حال اقدامات مهدی هاشمی به‌گونه‌ای بود که به گفته علی‌زاده طباطبایی وکیل خانوادگی هاشمی‌رفسنجانی فقط پدر او از این اقدامات خبر داشته و اسناد و مدارک مربوط به فعالیت‌های مهدی هاشمی در عصر روز ۲۲ خرداد منهدم شده است.

فائزه هاشمی‌رفسنجانی

فائزه از پرکارترین اعضای خاندان هاشمی در انتخابات ریاست‌جمهوری بود و در حمایت از کاندیداتوری موسوی سنگ تمام گذاشت و اتفاقاً شباهت‌هایی هم با کاندیدای مورد حمایتش داشت، از این لحاظ که نیمی از دوران گوشه‌نشینی آخرین نخست‌وزیر، او نیز سکوت و انزوا را برگزیده بود و همانند او شکست برایش باور‌ناپذیر بود و واکنش‌ها و ادعاهای بعد از انتخاباتِ این دو چهره‌ی سیاسی بعد از یک و دو دهه خانه‌نشینی نزدیکی بسیاری با هم داشت تا آنجا که تحلیلگران این‌گونه رفتارها را ناشی از فراموشی قواعد بازی سیاسی ارزیابی کردند.

فائزه هاشمی از همان ابتدا با وجود مخالفت پیشینش با کاندیداتوری موسوی، به حمایت از او برخاست و در زمینه‌ی ساماندهی سیاسی فعال شد.

روشنک سیاسی رئیس شاخه‌ی زنان حزب کارگزاران در روزهای آغازین تبلیغات درباره‌ی فعالیت‌های سیاسی فائزه هاشمی گفت:

فائزه هاشمی دختر آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی با ورود به فضای انتخاباتی از میرحسین حمایت می‌کند و درخصوص این حمایت و احقاق حقوق زنان در شهرستان‌ها سخنرانی می‌کند. فائزه هاشمی می‌آید تا برای حمایت از میرحسین سخنرانی کند و گاهی شخص مهم‌تر از پست ستادی است. فائزه هاشمی به‌دلیل اینکه دختر هاشمی‌رفسنجانی است وارد فضای انتخابات نشده،‌ البته نظر هاشمی‌رفسنجانی هم روی میرحسین مثبت است. به‌هر حال وی یک شخصیت فرهیخته است که خودش وارد عرصه شده‌ و اگر بداند که کاندیدایی حضور دارد که رأی بیشتری دارد، خودش را کنار می‌کشد، ولی اول خدا می‌تواند کروبی را منصرف کند.

او در بزرگ‌ترین اجرای دختران فیروزه­ای در مراسم سالگرد دوم خرداد در ورزشگاه آزادی در حضور خاتمی و زهرا رهنورد دوران اصلاحات را تداوم دوران سازندگی دانسته و در توصیف دوران کنونی گفت: «در شرایطی به‌سر می‌بریم که نکبت، خفت و خواری نصیب ملت ایران شده است».

او همچنین حرف تاریخی دیگری زده و گفته بود: «مطمئن هستم که اگر بر اثر خطای ما این دولت پیروز شود، امر بر این آقا (احمدی‌نژاد) مشتبه می‌شود که خود را امام زمان بنامد و خطاهای گذشته را با قدرت بیشتر ادامه دهد».

این مواضع عریان دختر هاشمی‌رفسنجانی موجب شد تا احمدی‌نژاد در مناظره با میرحسین موسوی با استناد به آن بگوید: «قشنگ تشریح می‌کند و می‌گوید: دوره‌ی اصلاحات ادامه‌ی راه سازندگی است و ما آقای موسوی را می‌خواهیم برای اینکه استمرار همان راه است. یعنی اشرافیتی که جناب آقای هاشمی در کشور پایه‌گذاری کرد، قرار است ادامه پیدا کند».[۱]

این سخنان فائزه هاشمی با واکنش شدید دانشجویان و فعالان جوان سیاسی رو‌به‌رو شد. زهرا احمدی عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت درخصوص سخنان فائزه هاشمی در همایش دوم خرداد مبنی بر اینکه «در شرایطی به‌سر می‌بریم که نکبت، خفت و خواری نصیب ملت ایران شده‌است» اظهار داشت:

«همایش دیروز یک تخریب بود و همین کسانی که صحبت از عدالت و مردانگی می‌کردند در همایش دیروز مردانگی و عدالت را با تخریب رقیب خویش به‌خوبی نشان دادند. آیا فائزه هاشمی دورانی را که مردم مستضعف در زیر چرخ‌دنده‌های اقتصاد لیبرال له شدند را فراموش کرده و این را خفت نمی‌داند؟ آیا فراموش کرده‌اند که دولت اصلاحات به بسیاری از مقدسات مردم توهین کرد؟ اینان کسانی را که باورها و ارزش‌های اسلامی را احیا و زنده کرده‌اند، مایه‌ی خفت می‌دانند اما ما هنوز زمانی را که گفتند دین افیون ملت‌ها و حکومت‌ها و گفتمان امام باید به موزه سپرده شود و در رویارویی مدرنیزه با دین این مدرنیزه است که تقدم دارد، فراموش نکرده‌ایم».[۲]

ولی اسماعیلی نماینده­ی گرمی و دشت مغان در مجلس شورای اسلامی نیز درخصوص صحبت‌های فائزه هاشمی در همایش دوم خرداد مبنی بر اینکه «در شرایطی به‌سر می­بریم که نکبت، خفت و خواری نصیب ملت ایران شده‌است»، اظهار داشت:

«پرونده، سوابق و نظرات افرادی مانند فائزه هاشمی قطعاً برای اذهان تاریخی ملت ایران روشن است. این افراد و حزب و گروهی که به آن وابسته هستند در زمانی‌که مملکت در دست آنها بود، خود را نشان دادند؛ چه بلاهایی بر سر کشور آوردند و چه رانت‌خواری‌هایی به‌دست این آقایان و خانم‌ها شروع شد. زمانی‌که همین افراد در قدرت بودند، این ملت زیر سؤال رفته‌بود نه امروز. فائزه هاشمی با این سخنان خود، حدیث‌به‌نفس کرده است.[۳]

پایان انتخابات برای فائزه هاشمی، پایان فعالیت‌های انتخاباتی‌اش نبود و از همان ابتدا در شکل‌گیری و تداوم تجمع‌ها نقش‌آفرینی ویژه‌ای کرد. او ۲۶ خرداد، یعنی چهار روز پس از انتخابات، در تجمعی روبه‌روی جام‌جم مدعی شد که تمامی ناظران را هنگام شمارش و تجمع آرا بیرون کردند و صندوق‌ها از قبل پر از رأی به احمدی‌نژاد بود! او در عین حال که پایه‌ی انتخابات را مخدوش می‌دانست، تعریض‌هایی هم به رهبر معظم انقلاب داشت. پخش تصاویر حضور فائزه هاشمی در جمع اغتشاشگران خشم عمومی را در پی داشت.

روز ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، بار دیگر فائزه با شرکت در تجمع دیگری در خیابان آزادی، به تحریک معترضان به تداوم اغتشاشات پرداخت و به همین اتهام دستگیر شد.

چندی بعد، حسین طائب، فرمانده وقت نیروی مقاومت بسیج درباره‌ی تحرکات فائزه هاشمی پس از انتخابات گفت:

فائزه هاشمی در تجمعی خواستار برگزاری مراسمی برای کشته‌شدگان در روز پنجشنبه بود اما وقتی قرار شد مقام معظم رهبری در نماز جمعه شرکت کنند، آنها این برنامه را تعطیل کرده و برای برهم‌زدن نمازجمعه برنامه‌ریزی کردند».

دستگیری فائزه به‌همراه چهارتن از اعضای خانواده‌ی هاشمی در روز شنبه ۳۰ خرداد در تجمع غیرقانونی چندان طول نکشید. حسن لاهوتی، فرزند فائزه هم‌زمان با دستگیری وی، در مصاحبه با بی.بی.سی اعلام کرد که مادر و بستگانش به‌دلیل شرکت در تجمع اعتراضی در روز شنبه دستگیر شده‌اند و وی مدعی شد که از مادرش خواسته‌اند تا متعهد شود دیگر در تجمعات شرکت نکند و ظاهراً با توجه به عدم امضای این تعهدنامه، وی همچنان در بازداشت است. در جریان بازداشت یک‌روزه‌ی فائزه هاشمی، فشارها برای آزادی وی بسیار زیاد بود. تماس‌ها درنهایت، آزادی او را یک‌روزه رقم زد.

چندی بعد اسماعیل کوثری، عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس در گزارشی که از دیدارهای هیئت منتخب مجلس با برخی از چهره‌های سیاسی ارائه داد، اعلام کرد:

آقای هاشمی گفتند که قصد داشتند بیانیه‌ای در این خصوص (حوادث پس از انتخابات) صادر کنم اما کسی نیستم که زیر فشارها اقدام به صدور بیانیه کنم. منظور ایشان از اعمال فشار، دستگیری دخترشان در اغتشاشات بود. گویا دختر آقای هاشمی به ایشان گفته‌بود که من برای خوردن ساندویچ به آن خیابان رفته بودم اما من را دستگیر کردند».

اقدامات فائزه هاشمی موجب شد تا جمعی از دانشجویان دانشگاه‌های کشور با برگزاری تجمعی در مقابل دادستانی تهران، خواستار برخورد قضایی با فرزندان هاشمی شده‌بودند. همچنین فعالان سیاسی اصولگرا نسبت به عدم برخورد با فرزندان هاشمی تذکرهای پیاپی داده بودند. اما فائزه هاشمی خود در تجمعات غیر‌قانونی اعلام کرد که از احمدی‌نژاد شکایت می‌کند. او مدتی پس از آزادی نیز مدعی شده بود برگزاری جشن پیروزی از سوی احمدی‌نژاد عامل اصلی اغتشاشات بوده‌است. دختر کوچک هاشمی‌رفسنجانی مدت کوتاهی پس از آزادشدن در مصاحبه با یکی از سایت‌های حزب کارگزاران، ضمن تکرار ادعاهای قبلی‌اش درباره‌ی تقلب در انتخابات مدعی شد که جمهوریت از نظام رخت بربسته و تبدیل به حکومت اسلامی شده‌است.

او در واکنش به برخورد با متهمان اغتشاشات اخیر مدعی شد که «برای افراد بی‌گناه پرونده‌سازی می‌کنند و برعکس پرونده‌دارها را به مقام و پست می‌رسانند». او در مصاحبه‌ی خود «انقلاب مخملی» را نوعی فرافکنی خواند و گفت: «انقلاب مخملی در مفهوم عام آن می‌تواند به‌معنی اصلاح‌طلبی و بیان مسالمت‌آمیز ضرورت اصلاحات و تلاش برای انجام آن باشد که چیز بدی نیست». وی همچنین درباره‌ی اعترافات حسین رسام، تحلیلگر ارشد سفارت انگلیس که در اغتشاشات دستگیر شد، هم گفت: «اعترافات کارمند سفارت انگلستان البته طبق آنچه که من شنیدم، چیزی نبود جز انجام وظیفه. هر سفارتی در هر کشور از اوضاع طرف مقابل گزارش تهیه می‌کند تا سیاست‌هایشان را بر مبنای شرایط واقعی هر کشوری بریزند. مگر سفارت ما در کشورهای خارجی این‌کار را نمی‌کنند؟»

فائزه هاشمی، هرچند که بعد از بازداشت یک‌روزه، مدتی حاشیه‌نشینی کرد و غیر از حرف‌های پراکنده‌ای که در سطح رسانه‌ها از وی منتشر می‌شد، خبری از او نبود اما حضور دوباره‌اش در حاشیه‌ی مراسم ۱۶ آذر و روز دانشجو در واحد علوم تحقیقات دانشگاه آزاد و سخنرانی در جمع تعدادی از حامیان موسوی و همچنین حضوری دیگربار در میان اغتشاشگران روز عاشورای حسینی در تهران، از تداوم تحرکات او در ایام انتخابات حکایت دارد.

محسن هاشمی‌رفسنجانی

محسن پسر ارشد هاشمی‌رفسنجانی در انتخابات دهم بیش از آنکه خود به میدان حمایت از کاندیداها بیاید، تصمیم گرفت در قامت یک حامی قدرتمند برای خانواده‌ی خویش ظاهر شود و مدافع تمامی اقدامات آنها باشد. او که در جریان این انتخابات چند بیانیه با امضای خود به‌عنوان پسر هاشمی و رئیس دفتر ریاست مجمع تشخیص مصلحت را در کارنامه دارد، اما به‌واسطه‌ی مسئولیتش در مترو تهران تلاش می‌کرد تا مانند مهدی و فائزه چندان نقشش از پرده بیرون نیفتد. با این همه پس از مناظره‌ی ۱۳ خرداد احمدی‌نژاد و موسوی، محسن هاشمی در نامه‌ای به احمدی‌نژاد مدعی شد که رئیس‌جمهور با دروغ و عوام‌فریبی می­خواهد فضای انتخابات را «هاشمی ـ احمدی‌نژاد» کند اما او نگفت که چرا برپایی چنین فضایی این چنین به نفع احمدی‌نژاد است و آرای مردم را به‌سوی او گسیل می‌کند.

چندی بعد نیز پیش از آنکه محسن مجبور به ترک دفتر پدر به‌دلیل ممنوعیت تصدی دو شغل هم‌زمان شود، امضای او به‌عنوان رئیس دفتر مجمع تشخیص مصلحت پای شکایت از رسانه‌های منتقد هاشمی ثبت شد. محسن هاشمی در نامه‌ی خود رسانه‌‌های مورد شکایت را «رسانه‌های معلوم‌الحال» نام برد و اظهار داشت: «این شکایت نه ادعای شخصی بلکه به‌واسطه‌ی حفظ نظام و ولایت فقیه مطرح شده‌است. بار دیگر نیز نام او در کنار نام دیگر اعضای خانواده‌اش در نامه‌ای سرگشاده به رئیس قوه‌ی قضائیه ثبت شد. آنها در نامه‌ی خود نوشتند:‌ «ما «هاشمیان»، اما از آنجا که طرح این اتهامات، به‌عنوان اهرم فشار و ابزاری برای حذف هاشمی‌رفسنجانی به‌کارگرفته می‌شود و خواسته یا ناخواسته آب به آسیاب دشمن می‌ریزد، بر احقاق حق خود پافشاری می‌کنیم». اما چندی بعد از انتخابات مشخص شد محسن آن‌گونه هم که می‌خواست خود را منطقی و اهل نگارش و حرکت از مسیر‌های بدون جنجال نشان دهد، نیست و در بی‌پرده عیان‌شدن چیزی کم از مهدی و فائزه جنجالی ندارد. ۲۶ خرداد ماه همان زمان که فائزه مشغول تحریک آشوبگران بود و سخنرانی­های ساختارشکنانه در اجتماع اغتشاشگران ایراد می‌کرد، محسن هم در مراسم افتتاح خط ۷ مترو حرف‌هایی زد که البته در شلوغی‌های اخبار آن روزها مجال انتشار نیافت. اظهارات فرزند ارشد هاشمی، چهار روز پس از انتخابات، اعتراض حاضران در جلسه را برانگیخت. او گفته‌بود:

«ابتدا انتخابات را هاشمی ـ احمدی‌نژادی کردند، حالا با مشکلاتی که خود برای کشور ایجاد کردند می‌خواهند فضا را خامنه‌ای ـ هاشمی کنند... بر بستر شایعات سوار شوند و رأی بیاورند، بگویند این رأی حلال است؟ حالا این رأی را گرفتید مگر حلال است؟ اگر اجازه دادند علیه بزرگ‌تر از هاشمی صحبت کنند بیشتر رأی جمع می‌شود، اصلاً اگر کل انقلاب را زیر سؤال ببرند ۷۰ میلیون رأی جمع می‌شود». او همچنین در اعتراض به قطع بلندگو و ترک جلسه از طرف حاضران گفت: «این مردم که اینجا نشسته‌اند می‌گویند محسن هاشمی دزد است که اینجا حرف می‌زند. من اول باید ثابت کنم که دزد نیستم، بعد بگویم خط ۷ را کی ساخته؟... چرا بعضی سپاهی‌ها رفتند؟ چرا نوشتند ما دزدیم؟»

فاطمه هاشمی‌رفسنجانی

نارضایتی پدر از وضع موجود انگیزه­ای مضاعف برای فاطمه فرزند ارشد هاشمی‌رفسنجانی بود تا به جمع دیگر اعضای خانواده در حمایت از میرحسین موسوی بپیوندد. گرچه او حمایتش از موسوی را تبعیت از یک تصمیم حزبی اعلام کرده‌بود اما هم‌زمان گفته‌بود:‌

«وقتی در خانواده بحث می‌شود ایشان می‌گویند از وضعیت موجود ناراضی‌اند و خواستار ایجاد تغییر در این شرایط هستند. آیت‌الله هاشمی معتقدند که احتیاج به تغییرات زیادی در سطح مدیریتی کشور داریم».

گرچه او به سیاق دیگر اعضای خانواده فعالیت‌های انتخاباتی را از سر گرفت و پیش رفت اما مثل خواهرش روزهای آشوب را در خیابان‌ها سپری نکرد و حرف‌های تند و ساختارشکنانه نزد و در جریان بازداشت یک‌روزه‌ی خواهرش، طی تماس‌هایی با قوه‌ی قضائیه تمام تلاشش را برای آزادی او انجام داد. فاطمه هاشمی‌رفسنجانی وقتی که پس از یازده سال در شهریور ۸۸ از ریاست فدراسیون ورزش‌های بیماران خاص استعفا می­داد و در متن استعفای خود نوشت:‌

«یقین دارم آنان که با قطب‌بندی جامعه و انگاری هر آن که با آنها نیست و حتی با مخالفت‌های پنهان و آشکار با اصل ولایت و امامت امت دو رکن جمهوریت و اسلامیت نظام را نشانه گرفته‌اند و همه‌ی منتقدان را دشمن می‌پندارند و با بیان و ادبیاتی استهزاآمیز تلاش در حذف آنان دارند و عرصه را بر خدمت خادمان تنگ کرده‌اند، راه به‌جایی نخواهند برد».

یاسر هاشمی‌رفسنجانی

یاسر آخرین فرزند هاشمی‌رفسنجانی اما از همه‌ی اعضای خانواده‌ی خود در انتخابات کم‌حاشیه‌تر بوده‌است. او که علاوه بر فعالیت‌های اقتصادی در مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت روزگار می­گذراند، چهره‌ای سیاسی و رسانه‌ای نداشته است. تنها اظهارنظر انتخاباتی که از او وجود دارد نقل قولی است که مدت زیادی قبل از انتخابات محمدعلی ابطحی از وی نقل کرده‌است. هم‌زمان که حسن روحانی رئیس مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تیغ انتقاد غیرمنصفانه علیه دولت می‌کشید، یاسر از نامزدی حسن روحانی در انتخابات دهمین دوره‌ی ریاست‌جمهوری خبر داده‌بود و در عین حال حضور روحانی در عرصه‌ی انتخابات مزبور را مشروط و منوط به عدم نامزدی خاتمی در این انتخابات کرده و در صورت نامزدی خاتمی، حضور روحانی را به‌عنوان نامزد ریاست‌جمهوری بلاموضوع عنوان کرده بوده‌است.

گرچه در جریان اغتشاشات روز ۱۳ آبان اخباری مبنی بر حضور او در میان اغتشاشگران منتشر شد اما او برخلاف فائزه که عضو فعال اغتشاشات است و حتی از انتشار عکس و فیلم حضورش در آشوب‌های خیابانی ابایی ندارد، حضور خود را تکذیب کرد و در تکذیبیه‌ی خود تهدید کرد که «شایعه‌سازان اگر عذرخواهی نکنند، در دادگاه باید پاسخگو باشند». با این همه وقتی صحبت از ضرورت از بین رفتن حاشیه‌ی امن فرزندان هاشمی به میان می‌آید، او نیز از نگاه فعالان سیاسی دور نمی‌ماند. چنان‌که لطف‌الله فروزنده، قائم‌مقام جمعیت ایثارگران می‌گوید: «مردم انقلاب نکردند که هزار فامیل درست بشود، فامیل رده سوم آقای هاشمی در حاشیه‌ی امنیت قرار دارند؛ حالا یاسر و اینها که جای خود دارند و بعد هم کار فرزندانش به اینجا می‌رسد که اکثر اغتشاشات را توجیه می‌کنند، حضور پیدا می‌کنند و حمایت مالی می‌کنند».
 
کد مطلب: 464169

بوسجین :رانت خواری آقازادگان چپ و راست با شهرت اجتماعی

این دو عامل یعنی آقازاده ها و رانتخواران (که در اغلب گروه های سیاسی چپ و راست حضور دارند) در کنار یکدیگر می تواند کنش های جامعه ایرانی را از "عقلانیت" به سمت هیجان زدگی پیش ببرد و دموکراسی انتخاباتی را به یک "بازی سطحی" تبدیل کند که نتایج و پیامدهای آن نیز صرفا "پوپولیستی" خواهد بود.
به گزارش سرویس سیاسی پایگاه 598، پیام فضلی نژاد در یادداشتی کوتاه در واکنش به حضور بی سابقه فرزندان و بستگان مسئولان ارشد نظام در انتخابات آتی نوشت: در حالی که آمار ثبت نام بیش از٨٠٠ نفر در انتخابات خبرگان بی سابقه ارزیابی می شود و نزدیک به ٦ هزار نفر هم برای مجلس ثبت نام کرده اند، حضور فرزندان، همسران و بستگان مسئولان و مقامات در این انتخابات نیز بی سابقه است.

فرزندان و بستگان رئیس مجمع تشخیص و نیز اعضا دور و نزدیک خانواده رئیس جمهور (مانند خواهرزاده وی) در کنار طیف وسیعی از بستگان دیگر رجال در گروه های سیاسی مختلف، به صورت فله ای و قبیله ای وارد گود انتخابات شده اند تا یک رقابت جدی سیاسی را که صلاحیتهای علمی و تخصصی می خواهد، به یک طنز سیاسی فروکاهند.

"رانت خواری از شهرت اجتماعی" نیز در کنار فعالیت های انتخاباتی آقازاده ها، پدیده فراگیری است که گرچه در دوره های گذشته انتخابات نیز با آن روبه رو بوده ایم، اما در این دوره تشدید شده است.

شهرت ستاره ها و بازیگران از نوع یک شهرت معتبر در سیاست نیست که بتواند ضامن صلاحیت آنان باشد و بازیگر و ورزشکاری که سودای نمایندگی مجلس دارد، خود را مضحکه سیاست میکند. آنها در عین حال، نمونه تمام عیار "رانت خواری خاموش" به شمار می روند.

این دو عامل یعنی آقازاده ها و رانتخواران (که در اغلب گروه های سیاسی چپ و راست حضور دارند) در کنار یکدیگر می تواند کنش های جامعه ایرانی را از "عقلانیت" به سمت هیجان زدگی پیش ببرد و دموکراسی انتخاباتی را به یک "بازی سطحی" تبدیل کند که نتایج و پیامدهای آن نیز صرفا "پوپولیستی" خواهد بود. 
و علاوه بر ان حضور انها به سبب انتصاب به پدرانشان موجب شده که برنامه ها و سیاست های تدوین شده به خاطر رواج زد و بند از ناحیه انان از مسیر خود خارج شده و اشفته بازاری در مرحله اجرایی کشور ایجاد شود و جا دارد که مسئولین اینده کشور به این مقوله بپردازند که هر مسئولی به نام اعتماد این بستگان و فرزندان خود را به صورت فله ای بر اداره کشور تحمیل نکند چرا چندین سال از انقلاب گذشته این تجربه را ثابت کرده که ضرر انها به مراتب بیشتر از فواید انها بوده است و دست مسئولین در در اینگونه موارد محدود کنند تا زمینه گسترش این افت را در کشور بگیرند و باز تاریخ ثابت کرده که اقازاده ها و بستگان مسئولین ایرانی حتی نسبت به مشابه خارجی خودشان امتحان خوبی از خود به نمایش نگذاشته اند

بوسجین : باز جناب زنگنه کاری کرد کارستان

من نمی دانم این جناب زنگنه وزیر نفت در چه عهدی زندگی می کند و این طرح عتیقه خود را از کدام قوطی جادویی در می اورد و می خواهید به کدامین جامعه با این طرح سر و سامان دهد شاید برای تصمیم گیری  برای یک روستای کوچک پاسخ دهد اما باید بداند در جامعه بزرگ تر انهم  در عصر مدرنیسیم پاسخگو نخواهد بود بابا در زمانی دنیا با تفکر سیستم همه جوانب کار برنامه ریزی می کند و بر اساس ان یک کالا در دنیای امروز دریک کلانشهر با دور افتاده ترین روستا یک قیمت را دارد جناب زنگنه ما با طرح سه قسمته کردن  پمپ بنزین های یک اشفته بازاری ایجاد می کند که اولا" مراکز یاد شده به دلخواه افراد نه بر اساس قوانین منظم  اداره شوند و این خود  این درتربیت سو. و قانون گریزی مردم تاثیر زیادی می گذارد بلکه هیچ کس هم نتواند در کار مربوط به کنترل احساس مسئولیت کند و یا شخصی را مورد مواخذ قرار دهد و تازه باز با طبقاتی کردن خود جایگاه داران به نفع جایگاه ثروتمند و قدت دار وزنه سنگین کرده و بیشترین منافع را به سوی انان سرازیر کند و انان را با طبقاتی کردن دستشان را برای گرفتن مبالغ بیشتر از مشتری باز کرده است و ثروتنمد روز به روز ثروتمند تر و فقیر روز به روز فقیر شود  اگر همین روش در مراکز دیگر کشور اتفاق بیافتد ایا این جامعه قابل تحمل خواهد بود  ممکن با این طرح فردا برای سلام کردن و جواب سلام دادن هم هزینه ای از مشتری دریافت شودگویا ایشان ایران امروز را با دوره ساسانیان اشتباه گرفته اند و من در تعجب این مغز و کارشناسان  چه ها که نمی کنند و از این قوطی تدبیر چه بی تدبیر هایی که در نمی اید